وقتي تو ستاد ميرحسين مي‌شينم و تا كسي مي‌آد از كروبي بد بگه، دكتر بهش چشم‌غره مي‌ره و اجازه نمي‌ده راجع به كروبي حرف بدي زده بشه. وقتي حتي تو تدوين شعارها مي‌بينم كه هر شعاري با دقت سنجيده مي‌شه كه آيا مهندس اهل اين هست كه اين شعار رو عملي كنه يا نه، و اگه جواب منفي بود قطعا اون شعار حذف مي‌شه. وقتي مي‌بينم كسايي تو ستاد مي‌آن كه تا همين چند روز پيش كه براي نظم‌گرفتن امور ساختمون قرار شد مشخصات همه اعضاي ستاد ثبت بشه، حاضر نبودن حتي فرم همكاري رو به اسم خودشون پر كنن. وقتي مي‌بينم دكتر كه در صورت پيروزي ميرحسين مي‌تونه كلي موقعيت برا خودش جور كنه الان فقط به فكر اينه كه بعد انتخابات -نتيجه هر چي مي‌خواد باشه- زودتر براي استفاده از فرصت مطالعاتي‌اش بره آلمان -اين روزا خيلي دلخوره از اينكه فرصت مطالعه كم نصيبش مي‌شه- وقتي دكتر بهشتي در جوابم كه بهش مي‌گم دلم براتون تنگ شه، آهي مي‌كشه و مي‌گه ۱۰ روز ديگه همه چي تموم ميشه و ما برمي‌گرديم دانشگاه دوباره همون جمع صميمي خودمونو تشكيل مي‌ديم. وقتي صداي ميرحسين رو مي‌شنوم كه مي‌گه "مشكل ما اينه كه كساني به جاي اينكه پرچم ايران رو بلند كنن،‌ تو جلسات پرچم فلسطين رو تكون مي‌دن". وقتي مي‌بينم حاضر نيست براي راي جمع كردن هر كاري بكنه و وقتي چيزي مخالف اصولش باشه خيلي راحت عليهش واكنش نشون مي‌ده... دلم آروم ميشه و دور از هياهو و داد و فريادايي كه اين روزها فضاي شهرو مسموم مي‌كنه به زندگيم فكر مي‌كنم و به اينكه اين دفعه چيزي رو نخواهم باخت. حالا واقعا با تموم وجودم لمس مي‌كنم كه يك گفتمان اخلاقي قبل از اينكه نتيجه بازي اعلام بشه، مي‌تونه برنده باشه.

اين انتخابات تا الان برا من يه تجربه آرامش‌بخش بود. اطمينان به اينكه مي‌شه راهي رو پيدا كرد براي اينكه اصول اخلاقي‌تو زير پا نذاري، اما براي به كرسي نشوندن حرفت واقعا تلاش كني،‌ با تمام وجود، مثل همون بچه‌هايي كه اين روزا تو ستاد از صبح تا شب كار مي‌كنن و براي سلام كردن و آشنايي با فلاني كه ممكنه فردا وزير بشه يا يه كاره ديگه‌اي از اتاق كميته نمي‌دوئن بيرون.... اینا خبرایی نیست که جایی خونده باشم. من از قلب یک ستاد انتخاباتی دارم حرف می زنم...

 

تو كوها دارن گل، گل، گل آفتابو مي‌كارن....