حدود ساعت 10 شب پنج‌شنبه به ميدان ونك مي‌روم. دوست دارم تاثير مناظره ديشب را بر رفتار مردم ببينم و البته چه خوب كه به اين بهانه به اينجا مي‌آيم. من به موسوي راي خواهم داد. در اين شكي نيست و در اين ميان مشاهده اشتباهات رقيب كه بازي را به نفع ما به هم مي‌زند البته خوشحال‌كننده است برايم. طبق اطلاعي كه از قبل داشتيم و البته سابقه‌اي كه همه از احمدي‌نژاد مي‌دانند، تيم تبليغاتي او بعد از مناظره يقينا با اعلام پيروزي، سعي مي‌كردند فضا را بهمسمت خود برگزدانند. اما اشتباهي كه كردند اين بود كه روشي را برگزيدند كه چون بومرنگ عليه خودشان عمل كرد: مكروا و مكر الله و الله خير الماكرين. ماشين‌هايي كه در خيابان‌ها براي به دست گرفتن فضاي عمومي ذهني جامعه به راه افتاد و تبليغ پيروزي احمدي‌نژاد را مي‌كرد، ناگهان با موج كنترل‌ناپذير ماشين‌هاي سبزي روبرو شد كه كنترل فضاي انتخابات را به دست گرفت.

از چهارراه جهان‌كودك چند نفر را ديدم كه براي محسن رضايي تبليغ مي‌كردند و البته آرام و كم سروصدا، گويا خودشان مي‌دانند جاي آنها نيست. بعد چند نفر را مي‌بينم كه شالي زرد به گردن بسته‌اند. از يكي‌شان پرسيدم زرد رنگ كيست؟ و جواب داد: كروبي. پرسيدم مگر رنگ كروبي سفيد نيست؟ گفت رنگ سفيد شب‌ها معلوم نيست و زرد مي‌بنديم. خنديدم و گفتم: پس به اقتضاي نور و تاريكي از رنگي به رنگي درخواهيد اومد؟ عصباني شد و گفت: مگه به رنگه،‌ مهم تيم قوي و اصلاح‌طلبيه كه شما ندارين (ماشين من هم نوار سبز دارد و هم عكسي از ميرحسين). به راه افتادم. خسته بودم و گرسنه و تشنه، اما شلوغي وحشتناك خيابان هر كاري را غيرممكن مي‌كرد. يك‌دفعه روي داشبورد يك نخ سيگار ديدم كه دوستي فراموش كرده بود ببرد. بعد چند سال هوس سيگار كشيدن به سرم زد. سيگار را روشن كردم، همان لحظه جوان ديگري با شال زرد به من نزديك شد. بروشور كروبي را به من داد،‌به او گفتم چرا كروبي؟ گفت اول سيگارت رو به من بده، بعد! (اين هم از بعدِ عمري هوس سيگار كردن ما!). گفت «كروبي پايه‌گذار اصلاحات بود. او از 12 سال پيش اعتماد ملي را راه انداخت (معناي اين جمله‌اش را كه دو بار تكرار كرد نفهميدم)، او بود كه اعلام صلاحيت خاتمي را در سال 76 از شوراي نگهبان گرفت.» فارغ از اينكه اين مثال چقدر درست است و چقدر به آن نتيجه مي‌تواند ختم شود، گفتم موافقم با اينكه آقاي كروبي بيش از هر كسي براي گرفتن صلاحيت‌ها و آزاد كردن زندانيان سياسي تلاش كرده است و مي‌كند (و البته اين كارش به هيچ وجه هم تبليغاتي نيست،‌ او به‌راستي چنين دغدغه‌اي دارد)، اما سوال من اين است كه اگر در دولت آقاي كروبي كسي رد صلاحيت نشود يا به زندان نرود، آن‌وقت او چه خواهد كرد؟ پاسخ داد: او تيم قوي همكاري دارد. سوال كردم مگر موسوي ندارد؟ اگر كرباسچي مدير خوبي است، آيا صفايي فراهاني نيست؟ آيا ستاري‌فر برنامه‌ريز خوبي نيست، در حاليكه نجفي هست؟‌ و آيا فردي مثل ابطحي مي‌تواند نماينده‌اي در يك تيم خوب باشد؟ گفت من مشكلي با موسوي ندارم و اين حرف‌ها را قبول دارم،‌ اما براي كروبي فعاليت مي‌كنم. حرف معقولي بود و جوابي نداشتم.

به ميدان رسيدم. در وسط ميدان سبزها بودند و روبروي آنها طرفداران احمدي‌نژاد. ماشين‌ها خيلي كند حركت مي‌كنند. شايد هر 10 دقيق، 20 متر جلوتر مي‌رويم. و همين خوب است. بعضي ماشين‌ها هم عكس كروبي را دارند و هم ميرحسين را. جالب است. پسري كه لباسي زرد رنگ دارد به ماشين كناري من، كه سه تا دختر جوون در آن نشسته‌اند مي‌گويد: خانم شما به كي مي‌دين؟ دختر مي‌خندد و مي‌گويد: من راي مي‌دم، و به كروبي. پسر مي‌گويد خوب من هم زردم، چرا به من نمي‌دي؟ مي‌خندند با هم و سر گفتگو باز مي‌شود و در نهايت به توافق‌هايي مي‌رسند. اين فضا چقدر دوست‌داشتني است! به مركز تجمع سبزها مي‌رسم. آنجا ديگر حركتي وجود ندارد. ايستاده‌ام، شعارها را مي‌شنوم و پاسخ‌ها و خيلي وقت‌ها خنده‌ام مي‌گيرد. ناگهان دختري مي‌آيد و پوستري بزرگ از ميرحسين را دقيقا جلوي چشم من روي شيشيه ماشين مي‌گذارد. مي‌گويم: پس من چي‌جوري ببينم؟ مي‌گويد: واسه اينه كه خيلي بد مي‌خندي! لبخندي مي‌زنم و او پوستر را به وسط شيشه هدايت مي‌كند. اولين شعاري كه شنيدم اين بود: هر كسي كم مي‌آره،‌ ناموس وسط مي‌آره. ياد ماجراي ديشب افتادم و وقيح‌ترين اتفاقي كه در مناظره افتاد. باز غمي خشونت‌بار دلم را گرفت. راستي چرا احمدي‌نژاد تا اين حد براي حفظ قدرت، اخلاق و هنجارها را زير پا مي‌گذارد؟‌ ناگهان يادم مي‌آيد كه آلبوم «كاشفان فروتن شوكران» در ضبط ماشين در حال خواندن است كه من صدايش را كم كرده‌ام؛ صدا را دوباره بالا مي‌برم و شاملو در گوشم فرياد مي‌زند: «دريغا شيرآهن‌كوه‌مردا كه تو بودي».. آري، دريغا، در هم‌شكستن چهره ميرحسين بعد از آن ماجرا و البته فراموش نكردن اخلاق حتي در اين لحظات در جانم زنده مي‌شود... «ما بي‌چرا زندگانيم/ آنها به چرا مرگِ ‌خود آگاهان»...

به شدت گرسنه‌ام و تشنه و البته خسته. ديشب تنها يكي دو ساعت خوابيده‌ام و فردا صبح هم عازم جايي هستم. اما چگونه دلم بيايد به خانه بروم؟ دوباره مي‌چرخم دور ميدان. دو سه پسر جوان كه دستبند سبز دارند و براي موسوي تبليغ مي‌كنند به فردي مي‌گويند: آقا! شال سبزتو مي‌فروشي؟ و طرف پاسخ مي‌دهد نه! يادم مي‌افتد كه امروز بعدازظهر در ستاد به طور اتفاقي كسي، شالي سبز به من داده بود. آنها را صدا مي‌زنم و شال سبز را به آنها مي‌دهم، خوشحالي‌شان چه حس زندگي دارد! ديگر وقت رفتن به سمت خانه است،‌ ساعت به 12 رسيده. به سمت چهارراه جهان كودك مي‌پيچم، آنجا طرفداران كروبي و رضايي تبليغ مي‌كنند. اينجا خيلي آرام است، گويي آنها در عرصه رقابت گم شده‌اند. جواني با شال زرد به سمت ماشين مي‌آيد، مي‌گويد: تداوم اصلاحات با كروبي. لبخندي مي‌زنم و مي‌گويم من راه ديگري را هم مي‌شناسم. به پارچه سبز نگاه مي‌كند و مي‌گويد: آها! جوزده موج سبز! به شدت بهم برمي‌خورد. صدايش مي‌زنم و برمي‌گردد به سمتم، كارت عضويتم در ستاد را به او نشان مي‌دهم و مي‌گويم خيلي قبل‌تر از اينها كه موجي به راه بيفتد بوده‌ام و اين حرفش جز وقاحت معنايي در ذهنم ندارد. هنگامي كه مي‌بينم كسي به جمعي ديگر توهين مي‌كند، دلم آشوب مي‌شود و به خصوص كه وقتي باشد كه به همراهان ناديده‌ام اهانت شود، هنوز آنقدر بي‌غيرت نشده‌ايم كه براي گرفتن دو راي بيشتر اصول و معيارهاي هنجاري خود را كنار بگذاريم. به ياد حرف ميرحسين در مناظره مي‌افتم، آنجا كه به مردم وعده مي‌دهد كه در دولت او ديگر از اين پرونده‌سازي‌ها و تهمت‌زدن‌ها خبري نخواهد بود. كاش در قاموس حيات ما هم همين‌گونه باشد؛ احترام به تفاوت‌ها، بزرگ‌ترين اصلاحي است كه بايد اتفاق بيفتد و هر تلاشي كه در جهت اهانت به ديگري و احمق جلوه دادن او باشد، چه بسيار كه از هر نوع «اصلاح» به دور است....

اين روزها شهر من چه سبز است و چه از آلودگي به دور. آسمان اين روزها را ديده‌ايد؟ وقتي ابرها در غروب خورشيد را مي‌پوشانند و پرتوهاي نور خورشيد از كناره‌ها چون جريان جاري رود به زمين مي‌رسد.. اين روزها زمين و‌ آسمان تهران را دوست دارم...