در فروبند كه با من ديگر

رغبتي نيست به ديدار كسي

فكر كاين خانه چه وقت آبادان

بود بازيچه دست هوسي

هوسي آمد و خشتي بنهاد

طعنه‌اي ليك به بي‌ساماني

ديدمش،‌ راه از او جستم و گفت:

بعد از اينت شب و اين ويراني

گفتم آن وعده كه با لعل لبت

گفت تصوير سرابي بود آن

گفتم آن پيكر ديوار بلند

گفت اشارت ز خرابي بود آن

گفتم آْن نقطه كه انگيخته دود

گفت آتش‌زده سوخته‌اي است

استخوان‌بندي بام و در او

مرگ را لذت اندوخته‌اي است

گفتمش خنده نبندد پس از اين

آفتابي،‌ نه چراغي با من

گفت آن به كه بپوشي از شرم

چهره خويش به دست دامن

دست غمناكان گفتم

اما از پس در به زمين مي‌سايد

خنده آورد لبش، گفت

وليك هولي استاده به ره مي‌پايد

مي‌درخشد گر افق اهرمني است

نيم‌سوزي‌اش به كف دوداندود

مرد آن دم كه اميدش بگشاد

با بيابان هلاكش ره بود

جاده خالي است،

فسرده است امرود

هر چه، مي‌پژمرد از رنج دراز

مرده هر بانگي در اين ويران

همچو كز سوي بيابان آواز

وز پس خفتن هر گل،‌ نرگس

روي مي‌پژمرد در نقشه خار

در فروبند

دگر هيچ كس را نيست

با كس راي ديدار....