تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد
امروز جلسه دفاع از پاياننامه يكي از دوستان در دانشكده برقرار بود كه مهندس موسوي استاد مشاورش است. اين اولين حضور مهندس در دانشگاه پس از ماجراهاي اخير به شمار ميرفت و از اين جهت حتما جالب توجه بود. من البته شخصا رابطه نزديكي با مهندس ندارم و پيش از اين هم فقط او را در جلسات گروه و يا در جلسات دفاع ديدهام، اما اين بار البته ديدار او برايم جالبتر از هميشه بود. به مچ دستم «دستبند سبز» بستم و به دانشگاه رفتم. البته قرار بود به كسي نگوييم كه او در جلسه شركت خواهد كرد تا شلوغ نشود و بهانهاي دست برخي نيفتد تا مانع از حضور دوباره او در دانشگاه باشند. اما از اينكه ديدم ديگراني نيز كه از احتمال حضور او باخبر بودند بدون مچبند آمدهاند يكجورهايي بهم برخورد. به هرحال، در طول جلسه هر بار كه به من نگاه ميكرد دستم را جوري ميگرفتم تا ببيند و بداند كه هنوز اميد و اشتياق در ما نمرده است. چيزي كه همواره بايد به خودمان يادآوري كنيم...
صحبتهايش مثل هميشه كه در جلسه دفاع سخن ميگويد واقعا ارزشمند بود. اين سوال از قبل هم براي من وجود داشت كه چرا او كه در مباحث علمي اينقدر مستدل و روشمند صحبت ميكند در صحبتهاي عمومي و سياسي در مواردي دگم و بياستدلال حرف ميزند. اين بار نيز اين سوال برايم تكرار شد. در طول سخن گفتنش حتي يك بار هم «چيز» نگفت و من از اين تسلط يافتنش بر نحوه بيان كلمات خندهام گرفت، حيف كه فايدهاي نداشت! هنگام خداحافظي وقتي دستم را ميفشرد حس زيبايي داشتم، حس اميد به آيندهاي كه از آن ما خواهد بود و تلاشمان براي ساختن ايراني آباد و آزاد را با همت و غيرت خود ادامه خواهيم داد، حتي اگر امروز نفر اول كشور از گسترش علوم انساني در ايران نگران و افسرده باشد....
پ.ن.: در اين روزهاي ننوشتن همين متن كوتاه كافي نيست؟ :)