مي‌خواهم دوباره ترانه‌اي بنويسم

تا اين غروب كه وقت دارم؛

در تمام مسيرم كه مي‌روم

نبايد فراموش شوم

و اجاق تا آخر عمر بيدار نمي‌ماند

 

تاريك مي‌شوم

به تنهايي يك تكه خاكستر

و به هفته‌هايي فكر مي‌كنم كه

قرار است "تو" دوباره آزاد شوي.

"به "من" فكر نكن

هنگام روشن‌كردن اجاق"

 

خاكستري كه سرد مي‌شود

شايد به هزار التماس هم

نه كه ديگر، روشن نشود

يا شايد اگر نگاهش نكنيم

پرواز كند و ديگر نتوانستن...

 

جنگل‌ها شلوغ شدند

و شايد بهتر كه فراموش كنيم

ترانه‌اي كه دوباره مي‌نويسم.