گر عارف حقبيني...
روزهاي چنداني تا محرم نمانده است. نميدانم اكنون كاروان كربلا كجاست و چه تصوري از آينده خويش دارد. كارواني كه به قصد عمارت كوفه و پس از آن عمارت مسلمين به راه افتاد و ناگهان خود را در برابر خيانتي بنيانبرانداز يافت و.. چه ميشود؟
محرم براي من ماجراي ديگري است. يك بچه هيئتي از محرم چه ميفهمد جز مويه واشك و مگر امام من كه به نيزه ميرود همان قتيل العبرات نيست؟ ديگري را در اينجا نميبينم تا به اهدافش و به تعاملش با دشمن بيانديشم. كاروان در كربلا، پيش از روبرو شدن با سپاه دشمن، به اسطورهاي مسخ ميشود كه فهم اينجهاني از آن برايم خندهآور است. به راستي اينجا "مسيح" است كه به "صليب" ميرود و تاريخ ميلادي انسان آغاز ميشود.. مسيح متولد شد، كه مسيح، مگر بر صليب، مسيح نيست.
دوستي داشتم در شيراز كه همواره حسرت او را در كربلا ميخوردم. او مسيح به صليب كشيده شده را ديده بود و اگر چه از آن سخن نميگفت، مگر ميتوان سر نهان كه عارف سالك به كس نگفت را از بادهفروش پنهان داشت؟ "پيام ستوده"، دوست بسيار خوبي كه شباهتهاي رفتاري و گفتاري عجيبي به "نورمن ويزدوم" داشت، همان يار غريبي است كه در نينوا بود، همواره. در استدلالات و گفتگوهاي او هميشه براي خنديدن جايي بود، به راستي مزخرف ميگفت. اما واي به حال روزي كه پس از خنده به سخنش توجه ميكردي..واي..واي از آن زمان. كجاي دنيا بودي آنك؟ و چه بودي به راستي؟
پيام، چه ويژگياي داشت؟ بارها انديشيدم و در نهايت نيز ميانديشم كه جواب خود را يافتم: او پيام بود. هماني كه بود. يك آدم ساده و معمولي و تنها "تفاوت" جدياش با ديگران اين بود كه نميخواست به زور "متفاوت" باشد. او مصداق اين فرمان نيچه بود كه "باش آنكه هستي".
او مبتلا به بلاي فراگير "خاص" بودن نبود. همان كه ما براي چنان بودن حتي حاضريم هستي خود را به فنا دهيم. "من متفاوتم، پس هستم". بر اين گفته خرده نگيريد. نميدانم، در واقع تا به حال امتحان نكردهام، ولي اگر عبارتي مثل "آدم خاص"،"نگاه متفاوت"، و يا امثال آنرا Search كنيد، فكر ميكنيد به چه نتايجي دست مييابيد؟ چه بسيار انسانها كه ديگران را به صفت "متفاوت" بودن ستودهاند و چه بسيار ديگراني كه تمام مشكلات خود در اين دنيا را به پاي "متفاوت" بودن خود نوشتهاند. و چه بسيار رهايي از بار گناه هنجاري كه ما تنها به نام متفوات بودن خود از آن فرار ميكنيم. "اين كار تو با هيچ هنجاري نميخواند".. "خوب، چون من متفاوتم"....ميبينيد: "سوژه مدرن" كه سالهاست در غرب به مرگ محكوم شده است، در اينجا چگونه خود را در منحرفترين گونهاش به نمايش ميگذارد: انسان آزاد اما بيمسئوليت...بگذريم. وارد ماجراي سوژه مدرن نشويم كه همانند پست قبلي (درباره بحران هستهاي) يك مقاله خواهد شد.
محرم ميآيد. اين بار فقط دوست دارم "پيام" باشم. من هيچ كاري با انحرافات عزاداريها و غفلت از پيام اصلي عاشورا و ... ندارم. من فقط يك بچه هيئتي هستم. ميخواهم بر سر بزنم، در خيابان راه بروم و به مساجد و تكاياي ديگر بروم و به آنها تسليت بگويم و بيش از هرچيز گريه كنم. شيعه صفوي باشم، اما دستكم خودم باشم....
صداي سنج و دمام آيد از دور
بخوان اي دل: محرم شد دوباره....