آتش
سرآخر باران باريد. تو ميداني چه ميگويم. اين شهر را عنكبوتها به تسخير كشيده بودند و هيچ راهي براي فرار نبود. يادت هست روزي كه مورچههاي بلندپرواز كوچهي روبرو تصميم گرفتند براي خوردن سهم ما از جيرهي تنهايي، لباس نو به تن كنند و تبريك عيد را پيشاپيش به خانوادهاي برسانند كه همه ميدانيم پس از آواره شدن ديگر خبري از خود نداد و راهي در پيش گرفت كه ستارهها وقتي از پشت ابر ماه تابناك بيرون ميآيند، نميفهمند پايان يك شب ستاره بودن را چگونه تصوير كنند و ميروند. همان خانواده را به ياد دارم. تو نيز. ميداني، سالها پيش بود. من و تو تنها انسانهاي اين زمين خاكي بوديم كه هنوز به دنيا نيامده بوديم، ما حتي در سراي آغازين تحمل مادري نيز اندوختهاي نداشتيم. همه ما را ميشناختند، چون نيامده بوديم و ديگران بيصبرانه منتظر روزي بودند كه با هم جايي جمع باشيم و قصههاي آينده را چنان تعريف كنيم كه گويي كسي نميداند ما هنوز نيامدهايم و وقتي كه قرار و مدار بسته شد.. شيطان مجسم، تو كجا فرار كردي؟ همان ساعت كه همه چيز آماده بود، ما دير رسيديم. هجي كنم؟ د-ي-ر، آري دير رسيديم. خانوادهاي كه هم تو خوب به ياد داري و هم من هميشه به نام آنها بود كه خودم را ستارهي آسماني ميدانستم كه وقتي پايان همه چيز را ميديدم تصميم گرفتم براي ساعتي بنشينم و از سراب دانستن تكتك خاطرات قديمترهايي كه ميدانند هيچوقت آينده نيستند و به بازي احمقانهي خنديدن مينشينند و شراب مينوشند و تعريف ميكنند كه چطور روزي كه سر راهشان ديدند كه او بر زمين افتاد، آنها نبودند كه ماجرا را ميديدند و مگر شدني است كه من شرابنوشان، بنشينم و خاطرات را مرور كنم و آن روز او بر زمين افتاده بود؟ ... دير رسيديم من و تو. آري، نه شرابي بر جاست و نه كسي يادش هست او آن روز بر زمين افتاد.
ماجرا از آغاز چيز ديگري است. باراني كه آمد را يادت هست؟ خانواده همان روز بار سفري بست كه ستارگان نميداستند پايان يك شب ستاره بودن در اين آسمان كويري چيست. راه طولاني است و من منتظر تو هستم و تو منتظر من. نميرسيم.. ديرتر شايد رسيديم، بهتر، تواناتر، با خاطرات بيشتر، روزي كه من و تو ميرسيم باران ميبارد سرآخر.. ولي تو كه خوب ميداني، با تو نيستم، ديگري، با توام، تو هنوز تشنهاي، هنوز و اين همه سال، من و تو رسيديم سرآخر، باران، ستاره و اي ماه تابناك، پايان همان شب است. من و تو دير رسيديم به پايان، ولي تو كه ديگري، چه زود رفتي، كوير.. كوير و تنها دو ستاره باران ديگر تا صليب، .. من و تو دير رسيديم، تو را ديدم، آتش تمام قامتت را سوزانده بود و خانوادهات آوارهتر از بيخبراني بودند كه با صداي بلند من و تو را محكوم ميكردند كه دير رسيديم، هزار بار و هزار سال من و تو، ولي تو... هنوز تشنهاي...