در كلاس نشسته بوديم. همه‌چيز همان‌طور كه بايد باشد،‌ بود. حتي اتفاق عجيبي كه پيش از شروع كلاس براي ما از يك حادثه خبر بياورد در كار نبود. حالا شما خيلي راحت مي‌فهميد كه قرار است در اين كلاس اتفاقي بيفتد، ولي هنوز نمي‌دانيد حادثه چيست و چه ابعادي دارد. وضعيت ما درست همين‌گونه است. يعني الان مي‌دانم كه در آن كلاس اتفاقي افتاده است. مي‌دانم كه من هم بودم و دقيقا حادثه را با تمام وجودم لمس كردم. بي‌تعارف بگويم: ترسيدم، مثل يك سگ، وقتي سنگي به سويش پرتاب كني. اين تمثيل هم بي‌انگيزه نيست، نمي‌گويم چون يك آدم ترسو، يك مار خزنده، يك جانور ديگر كه شايد خصوصيات بهتري براي اين موقعيت داشته باشد. چون من واقعا آن لحظه مثل يك سگ بودم. حتي قدرت اين را نداشتم كه اين موقعيت را به خاطر بسپارم. آنچه مي‌دانم تنها حاصل خواب‌هاي پريشاني است كه شب‌هاي بعد ديدم و تمام آن موقعيت را برايم زنده كرد. حالا تصوير واضحي از آن روز به خاطر دارم. تصويري كه ديگر از آن نمي‌ترسم، ولي هنوز نمي‌توانم آنرا چون يك خاطره تعريف كنم: اين خاطره به من تعلقي ندارد و شايد اين منم كه به خاطره تعلق ندارم. بين ما تنها يك شكاف است، يك دره،‌ جايي كه نمي‌توانم از آن بگذرم و بعد خود ماجرا را لمس كنم. قبول دارم، ما اشتباه كرديم، آن روز واقعا براي ديوانگي روز خوبي نبود. هوا بيش از آن سرد بود كه بتوانيم از استاد انتظار داشته باشيم خودش را جاي ما بگذارد و وقتي صحبت مي‌كند يا حتي وقتي درس مي‌دهد، از ما انتظار نداشته باشد كه به حرفش گوش كنيم. او حق داشت،‌ در آن سرما گوش كردن به درس‌هاي معلم بهترين كار ممكن بود. ولي افسوس،‌ خيلي دير است براي فهميدن آن وضعيت. حالا همه چيز گذشته است. سخت‌ترين قسمت ماجرا براي من آن است كه دقيقا آنچه كلاس را به آشوب كشيد، در نيمكت ما گذشت، خون حتي لباس مرا هم گرفته بود. من واقعا نمي‌دانستم در آن موقعيت چه كار مي‌توانم بكنم. شايد مي‌توانستم از ديگران تقليد كنم، همه از كلاس فرار كردند، صداي جيغ توي راهرو پيچيد، البته مدرسه‌ي ما پسرانه بود، شايد صدا،‌ صداي جيغ نبود، آري، من ديدم كه كسي در حال فرار فرياد مي‌زد، فحش‌هاي زيادي را شنيدم، پس كسي جيغ نمي‌زد، شايد هم صداي جيغ‌هاي خود من بود كه تمام گوشم را پر كرده بود. نمي‌دانم،‌ چون واقعا از آن روز جز آنچه در خواب ديده‌ام هيچ چيز به ياد ندارم و البته خوابم هرگز مرا محكوم نمي‌كند!!!

وقتي خون روي لباس من پاشيد، من دقيقا چهره‌ي استاد را ديدم، او هم مرا ديد، الان هيچ چيز يادم نيست، نه اينكه نديده باشم، همه ديدند كه من هم ديدم و همه همين را به من مي‌گويند، اما من هيچ چيز يادم نيست جز اينكه استاد وقتي نگاهم مي‌كرد، جمله‌اي زير لب گفت،‌ شايد فقط يك كلمه، "عوضي". همين. اين صدا را هنوز مي‌شنوم، صدا، صداي استاد است،‌ اما هيچ به ياد ندارم كه كجا شنيدم و يا اينكه آن استاد را كجا ديده‌ام. لباسم كثيف بود، پس ترسي نداشتم، همكلاسيِ غرق خونم را بغل كردم، شايد دوست داشتم حس سعادتمند يك برادر و يا دوست خوب را به خودم منتقل كنم، شايد هم واقعا كاري جز اين را كسي در آن موقعيت نمي‌توانست انجام دهد. به‌هرحال، او را در آغوش گرفتم، با من سخن گفت،‌ لااقل در خواب، گفت كه مرده است، گفت و من هم خودم ديده‌بودم. راست مي‌گفت، او مرده بود. ديگري خوني بيرون نمي‌ريخت. استاد گريه مي‌كرد، مي‌لرزيد، و گفت "عوضي". چاقو را از تنش كشيد بيرون، دوباره فرو كرد‌، من شك ندارم كه ديدم استاد را وقتي مي‌لرزيد، ولي چرا دوباره؟ هيچ‌وقت او را اين‌قدر خشن نديده بودم، شايد همين بود كه باعث شد ناخودآگاه جيغ بزنم. من ترسو نيستم، لااقل زياد نه. ولي ترسيده بودم و هيچ راهي نداشتم جز اينكه همكار استادم باشم، آن‌وقت، رفتار او خشن بود و من اصلا آن را نپسنديده‌ بودم. چاقو را از تن آن پسر، آن بينوا، بيرون كشيدم،‌ تمام وجودم پر از ترس بود. ترسي كه مرگ آن "عوضي" آن‌هم در آغوش من ايجاد كرده بود. به استاد نگاه كردم، شايد هم فقط بعدها در خواب، ولي نگاهش كردم. چاقو در دست من بود. آن را در تن بيجان او فرو بردم، همين‌جا بود كه شنيدم گفت كه مي‌ميرد و استاد فرياد زد "عوضي". يك جمله شايد در ادامه‌ي آن، اما من به خاطر ندارم. فقط يك چيز. يك خاطره شايد، وقتش شده بود. همه فرار مي‌كردند و از ترس فرياد مي‌كشيدند، وقتي استاد را ديدم كه فرار مي‌كند، ديگر نمي‌توانستم تشخيص دهم كه صداي چه كسي را مي‌شنوم. مرده و يا زنده، فرقي نمي‌كند، صداي كسي كه من مي‌شنيدم، با من سخن نمي‌گفت. من كشته بودمش،‌ پسرك بينوا...