در روزهاي آخر اسفند،

در نيمروز روشن،

وقتي بنفشه‌ها را

با برگ و ريشه و پيوند و خاك

در جعبه‌هاي كوچك چوبين جاي مي‌دهند

..

جوي هزار، زمزمه‌ي درد و انتظار

در سينه مي‌خروشد و بر گونه‌ها روان

.....

اي كاش آدمي وطنش را همچون بنفشه‌ها

مي‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست..

 

در روشنايي باران، در آفتاب پاك

در روزهاي آخر اسفند...

........................................

 

بي‌صبرانه منتظر بهارم، منتظر زيبايي....

 

كاش "فرهاد" هنوز زنده بود، سال‌هاست ديگر از گنجشكك اشي‌مشي خبري ندارم. اگر بود، حتما حرف تازه‌اي براي ما داشت، با وطني كه با خود برد،‌ "هر كجا كه خواست"

 

 

دل به يار بي‌وفاي خويشتن دادم و ديدم سزاي خويشتن

درد فرهاد و من از يك تيشه بود، او به سر زد، من به پاي خويشتن