در تاريخ انديشه سياسي غرب، دو متفكر هستند كه تحولي عمده در سير انديشه پديد آورده‌اند: سقراط و ماكياولي. اولي در آتن سرشار از شعر و ادب و انديشه دم از "ندانستن" زد و تمام تلاش خود را به كار برد تا به ديگران هم بفهماند كه آنها نيز چيزي نمي‌دانند. اين مرد ژنده‌پوش در نهايت در شهر خود، به جرم اغفال جوانان شهر، با نوشيدن جام شوكران، اعدام شد و ديگري در ايتالياي پرآشوب قرون 15و 16ميلادي، درگير جريانات روز سياسي شد و گاهي با اين پادشاه پيمان بست و گاهي براي ديگري كتاب نوشت و... در نهايت نيز توسط يكي از همين پادشاهان به زندان محكوم شد و در وضعيتي فلاكت‌بار جان داد. سقراط و ماكياولي هر دو يك چيز را در محور بحث‌هاي خود دارند: "فضيلت" و شايد بهتر بگوييم "ويرتو" (چنانچه استاد فولادوند به درستي مي‌گويد، درباره‌ي "ويرتوي" مورد نظر ماكياولي به اين راحتي نمي‌توان معادلي واحد در زبان‌هاي ديگر يافت). اما يكي شد "سقراط"، مظهر خوبي و پاكي و دانش‌‌دوستي و ... خلاصه چنانچه هاتف دلفي گفت "فرزانه‌ترين مرد آتن"؛ و ديگري شد "ماكياولي"، مظهر شرارت، بدي، دروغ و .. خلاصه كسي كه انتساب به او يك فحش جاندار سياسي به حساب مي‌آمد.

چرا چنين شد؟ مگر هر دو از "ويرتو" نمي‌گفتند؟ روايت شخصي من از ماجرا با روايت معمول متفاوت است. سقراط براي من مظهر يك بيمار رواني است كه دغدغه‌اي جز تحقير ديگران نداشته است. بيماري كه در آغاز گفتگو، با تمجيد بيش از حد و اندازه از طرف مقابل خود، او را خام مي‌كرد و بعد با بيان يك نكته و شايد سوال كوچك، به او مي‌فهماند كه هيچ نمي‌داند. تمام اين فرايند نيز با "ديگري" آغاز مي‌شود و سقراط عموما نقش آغازكننده را بر عهده ندارد، چرا كه اساسا مدعي بود كه هيچ نمي‌داند كه بخواهد درباره‌ي آن سخن بگويد. در طول گفتگو نيز سقراط در موارد متعددي سفسطه‌ورزي مي‌كند و چنان مقولات نامرتبط را در فضايي غريب به هم مي‌پيوندد و نتايج مطلوب خود را مي‌گيرد كه خواننده‌ي همپرسه‌ها را در زمان‌هاي بعدي در بهت و حيرت فرو مي‌برد كه چگونه چنين روابطي ميان مقولات برقرار شده است؟ سقراط هيچ اثر مكتوبي از خود به جا نگذاشت و شايد يكي از دلايل آن همين بوده باشد كه مكتوب بودن هر يك از همپرسه‌ها مي‌توانست سقراط را رسواي عام كند، اما او هرگز چيزي ننوشت. از ميان همپرسه‌هاي افلاطوني نيز، كه به زبان سقراط بيان مي‌شود، معمولا همپرسه‌هايي كه به راستي متعلق به خود سقراط هستند و افلاطون تنها نقش راوي را بر عهده دارد، آثار قابل‌توجهي نيستند و بيشتر به آثاري توجه مي‌شود كه افلاطون، حرف‌هاي خود را در آنها از زبان سقراط بيان مي‌كند. نيچه، سقراط را انساني زبون و ضعيف مي‌داند كه فلسفه را به انحراف كشانده است –و هايدگر اين انحراف را تشريح مي‌نمايد-. اما در زمان نيچه، هنوز فرويد از كشفيات انقلابي خود خبر نداده بود و من به خود حق مي‌دهم كه اكنون –با در دست داشتن ميراث گرانبهاي فرويدي- اندكي پيشتر روم و سقراط را يك ساديست بدانم كه تنها در پي تحقير مخاطبان خود بوده است و البته اين كار را نيز به خوبي مي‌دانست: چه راهي براي جلب محبت و اعتماد ديگري به خود بهتر از اينكه او را بالاتر از خود بنامي؟ سقراط اين بازي را به خوبي بلد بود و از اينرو، با اينكه عموما حرف خاصي براي ديگران نداشت، مقام خود را در تاريخ فلسفه چون استادي بزرگ و متعالي مستحكم نمود.

 

ماكياولي، اما، اهل اين بازي‌ها نبود. او آنچه مي‌ديد را صريح مي‌نوشت و از اين نمي‌ترسيد كه به او انگ زنند و يا اينكه غيراخلاقي بنامندش. او –بر خلاف سقراط و افلاطون- به دنبال دستيابي به بي‌كرانه‌‌‌‌‌اي كه در سرزمين مُثُل وعده داده شده بود، نرفت. او به آرامش و خوشبختي عيني مردماني مي‌انديشيد كه در بدترين شرايط –جنگ داخلي و تجزيه‌ي ايتاليا- روزگار مي‌گذراندند. ماگياولي، بهشتي را وعده نداد، او تنها آنچه را در دنياي واقع ديد تعريف كرد. او گفت كه براي سعادت و آرامش مردمان يك كشور، گاهي لازم است كه "شهريار" آنها به خدعه روي آورد. اين يك پيشنهاد نبود. ماكياولي تنها راوي راه پيروزي و آرامش براي يك شهر بود. اما تمام حيثيت و احترام خود را نيز در همين راه به باد فنا داد. او شد پدر خدعه و نيرنگ و سقراط شد پدر پاكي و سعادت.

 

اينجا جاي فلسفه‌ي سياست گفتن نيست. بيش از اين نخواهم نوشت. اگر در فهم متن دچار مشكل شديد، بگوييد. سعي خواهم كرد تا حد امكان از ابهامات بكاهم. اما با همين قدر نوشتن به مقصود خود از نوشتن نزديك شده‌ام. من تنها يك چيز براي گفتن دارم. چند سال پيش بود كه من هم سقراط را پدر خوبي مي‌دانستم و ماكياولي را باعث پليدي در سياست. آري. اما اينك نه. خيلي‌وقت است كه ديگر سقراط را دوست ندارم. ماكياولي را، اما، دوست دارم –صادقانه بگويم: نه چندان وقت-. دليلش هم براي خودم واضح است: وقتي مي‌گويم سقراط نميدانم از چه كسي سخن مي‌گويم. اما ماكياولي نه؛ او را مي‌شناسم، خيلي ساده: او ماكياولي است،‌ همين.