بودن
كمكم نيمهشب است، اما اين ميدان همچنان شلوغ است. مردمي ميخرند و ديگراني ميفروشند. چيزي را در پيش روي ميبينند. كسي خواب نيست. هنوز وقت رفتن هم نشده... اين شهرِ زندگي است، هرچند خيلي سخت نفس ميكشد، اما هنوز و قت خوابش نرسيده است. اينجا "جريانِ" سياست است، نه در محافل چاي و ميوه و سيگار و كباب حضراتي كه نشستهاند و براي سال بعد اين مردم هر يك به مذاق منافع "شخصي" خود، راه مينمايند و دوباره سيگاري تش ميزنند... تف
خوشحالم از اينكه فيلم –طبعا ضد آمريكايي- سينما 1 را نديدم. آنجا كه قرار است براي نظريهي آن مهندس ترافيك كه در يزد، ليبراليسم را عامل فقر و بدبختي در همهجاي دنيا معرفي ميكند– و البته حتما نميداند چرا فقر در هر جا كه اين ليبراليسم حاكم نشده، به وفور يافت ميشود- كلي سند و مدرك جور شود، آنهم با حضور "اساتيد دانشگاه".
زندگي در جاي ديگري بود و مرا به خود كشاند، به خيابان، آخر كار هم كه "باران"... هواي اين شهر اينروزها بهاري است... كاش سياستبازان –از هر جناحي- اين را بفهمند.. تف