وطن
1) روز بازي ايران و استراليا يادش به خير. اون روزا خيلي فوتبال رو دوست داشتم و خيلي هم غيورمندانه نگاه ميكردم. هر چند كه اگر هم اينطور نبود، احتمالا اون بازي را با حساسيت زياد نگاه ميكردم، مثل خيلي از ايرانيهايي كه فوتبال دوست ندارند. يادمه وقتي بازي تمام شد يك مقدار داخل اتاق قدم زدم ولي ديدم واقعا خانه گنجايش من رو نداره و زدم از خونه بيرون. عجب! خيليهاي ديگه مثل من بودند، شايد همهي ايرانيها... تو خيابان مدرس بابل، دوستان مدرسهاي را ديدم و با هم همراه شديم، از بازي حرف زديم و از گلي كه هنوز خيليهامون باور نميكرديم، هيچكس حرفي از اين نزد كه خداداد اون روز، تا قبل از اينكه گل بزنه چقدر افتضاح بازي كرده بود و چند بار تو آفسايد مونده بود. همه خداداد رو دوست داشتيم و جامجهاني رو هديهي خداداد به ايران ميدونستيم. از ابراهيم تهامي هم گفتيم و خنديديم، بازيكني كه وسط نيمهي دوم وارد زمين شد و 20 دقيقه بعد دوباره تعويض شد و از زمين بيرون رفت و وقتي شمارهشو براي تعويض نشون دادند، براي اينكه وقت رو تلف كنه، شروع كردن باز و بسته كردن بند كفشش!! كارت زرد هم گرفت به خاطر همين كارش، كاري كه واقعا مسخره و خندهدار بود. يادمه تو خيابون كه همهي ماشينا چراغاشون روشن بود و برفپاككن در حال رقص، جواني ايستاده بود و به برفپاككنها گل آويزون ميكرد، برفپاككن يك ماشين شكست، ولي راننده فقط خنديد و دوباره شروع كرد بوق زدن.. اون روز هيچ جايي براي ناراحتي و بدي نبود....
فرداي اون روز هنوز تو مدرسه شور و حال بازي مونده بود و دبيراني هم كه به كلاس ميآمدند، تبريك ميگفتند و چند دقيقهاي كلاس به شوخي و بازي ميگذشت.. دبيري داشتيم با كلهاي كاملا كچل و اون گوشههاي سرش هم كه مو بود، موهاش وزوزي و زبر بود، بيچاره با كلي زحمت و سشوار كشيدن اونا رو تا وسط سرش ميكشيد تا مثلا بگه من كچل نيستم، به همين خاطر اسمش شده بود: "اسكاچ"، خلاصه، اين آدم كه آمد تو كلاس، اول تبريك گفت و بعد شروع كرد از رفتار غيراخلاقي تهامي حرف زدن، كلي به تهامي توپيد و براي ما درس اخلاق داد، حالم به هم خورد، آرزو كردم كاش اين آدم بازي رو نديده بود، اون از اين همه خوبي، فقط يه بدي پيدا كرده بود و داشت دربارهاش حرف ميزد، درس اخلاقش هم هيچ ثمري نداشت جز اينكه ما كه كلي سرحال و شاد بوديم را خسته و عصباني كنه...
آره اون راست ميگفت، حتا اوني كه معتقد بود خداداد بازي مزخرفي ارائه داده هم راست ميگفت و حتي مصطفوي هم حق داشت بعد اين بازي كه ويهرا شده بود يكي از محبوبترين آدما توي اين كشور، بگه اون لياقت مربيگري تيم ايران رو نداره و ما بايد دنبال يه مربي درجه يك براي تيممون بگرديم، همه حق داشتند، اما ماجرا چيز ديگهاي بود: ما برده بوديم، تهامي از هر راهي كه به نظرش ميرسيد به تيم كمك كرده بود، خداداد ما رو به جام جهاني برده بود و ويهرا مربي ما بود، .....
2) سال بعدش از بابل رفتم شيراز. 5 سال اونجا موندم. از بهترين سالهاي عمرم. خوشترين اونها و سالهايي كه اگه بخوام از رضايت و شادي حرف بزنم، ياد اونا رو ميكنم.. ولي شيراز هم روزهاي دلتنگي داشت، دلتنگي براي شهرم، براي بابل، براي شهري كه اون روزها فقط يك چيز باعث ميشد كه نامش در خبرها بياد و اون هم معضل دفن زبالههاش بود. ولي تنها راه حل دلتنگيهاي من در اون شهر زيبا و دوستداشتني حافظ يك چيز بود: اينكه برم بابل و خانوادهام رو ببينم، دوستام رو ببينم، بشينم تو قهوهخونه قليون بكشم، به هر بهانهاي برم هييت و با بچهها سينه بزنم و حتي اينكه از دوستان –به عناوين مختلف گله كنم. دليلش خيلي واضح بود: بابل شهر من بود.
3) دو-سه ساله كه اومدم تهران. حالا قدر روزاي خوب شيراز رو ميفهمم و با خاطرات قشنگ اون روزها روزگار ميگذرونم. مثل خيلي ديگه از بچههايي كه از اون شهر قشنگ اومدن تو اين خراب شده و هر چي ميدوون به هيچجا نميرسن. دلم براي شيراز خيلي تنگ شده، دوباره مثل بقيهي بچهها. در مقابل، بابل شهر كوچكي شده كه وقتي توش قدم ميزنم ديگه كسي رو نميشناسم، با هيچ كس تو خيابون سلام و عليكي نميكنم و كارم اين شده كه فقط برم تو قهوهخونه اگه كسي بود ببينمش، اگه نه زنگ بزنم به يكي كه بياد لااقل تو شهر خودمان تنها نباشيم... ولي ميتونم شيراز نرم (همانطور كه حدود يك ساله نرفتم، اما نميتونم نرم بابل، بابل شهر منه، همين).
4) هييت از شور و حال سابق افتاده. شايد بيش از يك ساله كه نرفتم هيئت و شايد حتي هيئت هم تو اين مدت برنامهي خاصي نداشته. آخرين خبر از وضع بد هيئت اين بود كه امسال حتي نتونست بچهها رو مشهد ببره. همون هيئتي كه تا چند سال پيش 4-5 تا اتوبوس پر ميكرد و باز هم بچهها تو بوفه مينشستن تا برن مشهد.. خيلي وقته هيئت نرفتم، ولي تو اين مدت دلم هم نيومد هيچ هيئت ديگهاي برم. حتي محرم امسال كه از خونه تكون نخوردم، از اينكه تو هيئت نبودم داشتم ميتركيدم ولي جاي ديگهاي هم دلم نميرفت، من بچه هيئت محبان بودم، اونجا با حسين رفيق شدم، جاي ديگه هم قرارمون سر نميگيره...
5) يه جا مال توئه، تو مال يه جايي هستي.. وطن فقط يه اسم نيست، يه هويته. يه انرژيه.. سال پيش آمار World Value Survey رو كه ميخواندم، ديدم تو دنيا آمريكاييها بيش از مردم تمام كشورهاي ديگه به آمريكايي بودنشون افتخار ميكنن. اول گفتم حق دارن، دنيا دستشونه، معلومه كه افتخار ميكنن. بعد فكر كردم ديدم اوضاع برعكسه، به آمريكايي بودنشون افتخار ميكنن، به همينخاطر دنيا هم تو دستشونه...
6) خيلي دوست دارم مدتي از ايران خارج شم، شايد هم براي هميشه.
7) وطن مثل همسر نيست كه طلاقش بدي. وطن مادره،( راست گفتن "مامميهن"). اگه كنارش بذاري ديگه نداري. هيچكس ديگه مادرت نميشه، قضيه قضيهي "خون"ه نه "هوس" و "لذت". واسه همينه كه كسي كه وطنش رو كنار بذاره بهش ميگن "وطنفروش". اون فروخته، ولي ديگه هيچوقت نميتونه چيز ديگهاي را جايگزين كنه؛ وطنفروش داريم، ولي كسي وطن خريدني ميشناسه؟ حتي اونايي كه تابع كشورهاي ديگه ميشن هم هيچوقت صاحب اونجا نميشن، هر چقدر از حقوق انساني بهرهمند باشن، "تابع" هستند نه ارباب و Nationality تغييري نميكنه..
8) ميشه از ايران رفت، حتي براي هميشه، ولي خودتو بكشي "ايراني" هستي. حتي اگه خودتو گول بزني و بگي نه، تنها جوابي كه بهت ميدن اينه كه بهت ميخندن و عنوان "وطنفروش" بهت ميدن. يكي از استادام كه تو انگليس درس خونده ميگفت:- اگه خارجي باشي- استاداي اونجا فقط وقتي بهت احترام ميذارن و برايت ارزش قائل ميشن كه از هويت خودت دفاع كني و سعي نكني خودت رو انگليسي يا تابع ديدگاه انگليسي جا بزني. اونا به مسلماني كه در مقابل توهين به مقدساتش عصباني بشه خيلي بيشتر احترام ميذارن تا كسي كه بشينه و (به قول ما) "بيغيرتبازي" دربياره.
9) وطن تنها جاييه كه تو بيپناهي هنوز توش جا داري، شايد با كتك، شايد با غم و حتي شايد با ظلم، ولي... مادره، بخواد يا نه، بخواي يا نه....
10) خيلي حرف زدم، ميدونم، اين پست رو وقتي نوشتم كه ديدم دوستي كه مدتيه تو يكي از كشورهاي عربي زندگي ميكنه و در ايام عيد ايران بود، تو وبلاگش از غم دوري از وطنش در اين ايام حرف ميزد. خواستم بهش بگم: "همهي اينا رو ارزون فروختي، حتي همين نوشته رو..."
11) نميدونم اين دوست ناراحت ميشه يا نه، ولي راه ديگهاي به ذهنم نرسيد. بگذريم، تلك شقشقه هدرت..... به همين حساب بذاريد