خيلي ساده و احمقانه تمام اين چيزها به ذهنم رسيد. قضيه اين بود كه از جلوي مغازه‌اي مي‌گذشتم و شماره تلفن مغازه نظرم را جلب كرد. به 6858 ختم مي‌شد و من ديدم كه شماره‌ي رندي است، چون اين دو عدد هم به هم نزديكند و هم تقارب معنايي دارند، در عين حال كه طنين مشابهي كه بين آنها هست بر اين قرابت مي‌افزود و بعد فكر كردم كه اما اين دو عدد (68 و 58) براي ما چقدر متفاوتند و بين اين دو چقدر فاصله هست براي ما كه در 58 روزهاي آزادي و اميد رو داشتيم و هنوز نمي‌دانستيم چه سرنوشتي را در پيش خواهيم داشت و هنوز صدامي حمله نكرده بود تا بهانه‌ي خوب از بين بردن تمام اميدها باشه و هنوز رييس اول نظر مثبتي نسبت به حضور روحانيت در حكومت نداشت و هنوز قانون اساسي نوشته نشده بود و قرار بود كه تمام آزادي‌ها را به رسميت بشناسد و خلاصه اينكه هنوز رييس اول زنده بود و هر كاري دلش مي‌خواست مي‌كرد و چون واقعا مردم قبولش داشتند،‌همه چيز پيش مي‌رفت و كسي هم نمي‌فهميد كه چه بد پيش مي‌رفت...

اما 68 ماجراي ديگري داشت. رييس اول مرد و رييس دومي كه قرار بود جانشين او شود هم با دعوا و مرافعه كنار رفت و قرار شد يكي ديگر سر جاي رييس اول بنشيند كه بعدها گفتند كه او اصلا با تيپ اينها نمي‌خواند و به او مي‌گفتند "طلبه‌ي فوكلي" و او خودش اهل موسيقي بود و سه تار مي‌نواخت و ما هم همين حرف‌ها را عينا بلغور مي‌كرديم و هي متعجب بوديم از اينكه اين چرا اينقدر بعدها عوض شد و هيچ‌وقت هم –طبعا- فكر نمي‌كرديم كه اگر راست مي‌گويند و او آن موقع‌ها اينقدر با الانش فرق دارد، چرا اينقدر طرفدار و نفوذ داشت كه همان‌هايي كه الان نهايت رضايت را از او دارند، آن روز هم به ولايت او راي دادند و اگر قرار بود اين آدم آنقدر روشنفكر بوده باشد كه در حوزه او را به نام طلبه‌ي فوكلي مسخره كنند، چطور در همين حوزه هزاران هزار كفن‌پوش پيدا كرد و هنوز هيچي نشده چنان ابهتي يافت كه جرات هر نوع انتقادي از او از همه سلب شد. ما كه هرگز به اين چيزها فكر نكرديم. اين تمام ماجراي 68 نبود. در همين سال بود كه رييس جمهور مملكت شد آقاي هاشمي و بعد او نشست و ديد كه هر بلايي در اين مملكت است از اين چپي‌هاست و همه‌ي اونها را انداخت بيرون و اينها هم كه از اول انقلاب هر كاري دلشان خواسته بود كرده بودند، يهو ديدند كه اواع عوض شده و ديگر هيچ‌كس آنها را تحويل نمي‌گيرد و از بيكاري رفتند و نشستند و مقداري معلومات كسب كردند و همه شدند دكتر و دانشمند و آمدند و داد و فرياد كه آزادي در اين مملكت يافت نمي‌شود و ما بايد حقوق بشر را رعايت كنيم و شدند مخالف زعامت ولي و آن را با عقل بشري در منافات ديدند و فارغ از تمام جنايت‌هايي كه پيش از اين كرده بودند و در اين يك دهه آن يك ميليون نفري كه در راه آرمان آزادي جهان اسلام به آن دنيا فرستادند و خودشان نشستند و رهبري كردند و هي از معجزات امام گفتند و با افتخار همچنان نام او را بر تارك خود نگاه داشتند و از اينكه ديگر "دوران امام" نيست گله كردند. مدتي فقط حرف زدند و بعد ناگهان در اختلافي كه در دوران مجلس پنجم ميان هاشمي و ياران قديم در مجلس چهارم پيش آمد، اينها هم وارد شدند و اندكي كرسي در مجلس بدست آوردند و شروع كردند به درس پس دادن و آزادي و توسعه سياسي را خواستار شدند و در اين راستا ميرحسين موسوي را براي رياست جمهوري كانديدا نمودند و بعد كه آن بنده‌‌ي خدا گفت نمي‌تواند، خاتمي را پيش آوردند و او هم آمد و كلي براي ما گفت و ما هم كه ديديم راست مي‌گويد همه خوشحال شديم و اين چنين حضراتي كه در آغاز دهه‌ي 70 خانه‌نشين شده بودند، حالا با نام‌ةا و كلمات جديد بازگشتند و ما هم نشستيم و ديديم و هورا كشيديم و اصلا به ياد نداشتيم كه اين آقايان كه ناموس ملت را به باد داده بودند، حتي حاضر نشده‌اند از گذشته‌ي خود عذرخواهي كنند و مملكت دوباره افتاد دست اينها و ما هم منتظر بوديم كه اين حضرات بيايند و براي ما آزادي بياورند و به ممالك متمدنه بپيونديم. كلي روزنامه راه انداختند و قتل‌هاي زنجيره‌اي را افشا كردند و وزارت اطلاعات گندزدايي شد و قرار شد كه ديگر از اين اتفاقات نيفتد و ما هم فكر كرديم كه ديگر چنين نخواهد شد و اصلا به مخيله‌مان هم نرسيد كه اگر قتل‌هاي زنجيره‌اي افشا شد و با آن برخورد شد فقط به اين دليل بود كه اين آقايان هم دليلي براي برخورد و كشتن امثال فروهرها نمي‌ديدند و البته اندكي هم از سعبيت به كار رفته در قتل‌ها ناراضي بودند و فكر كرديم از اين به بعد قرار است جلوي هر "خودسري" گرفته شود و نمي‌دانستيم كه ماجرا چيز ديگري است و مقابله با اين خودسري‌ها براي آقايان حتما ناني داشته كه چنين تصميمي گرفتند و وگرنه، دانشجوياني كه براي اين آقايان هم اسباب ناراحتي بودند و بر خلاف مردم عادي كه گذشته را خوب فراموش مي‌كنند، اندكي به تنوع‌خواهي سراغ تاريخ رفتند و آنقدر حرمت نگاه نداشتند كه بيايند تاريخ را از آقايان بشنوند و با وقاحت تمام درباره‌ي روزهاي آغازين سوال مي‌كردند و خلاصه به نظر آدم‌هاي بدي مي‌آمدند، طبعا شايسته‌ي هيچ حمايتي نبودند و درست در همين دوران بود كه آقايان تز "آرامش فعال"‌دادند و ما هم دوباره خوشمان آمد و دوباره يادمان رفت كه عروسك بازي آقايان شده‌ايم و اساسا قرار نيست در اين ماجرا سهمي از حقوق بشري خود بگيريم و وقتي هم قرار است كاري كنيم كه براي حضرات هم خطري داشت باشد، همان به كه اصلا نباشيم و همان‌گونه كه دكتر كاظم سامي اكنون نيست،  بدون اينكه هزينه‌اي هم به آقايان كه حالا نام "اصلاح‌طلب" را هم داشتند، تحميل كنيم از سوي مخالفان آنها مورد هزار تهمت و شكنجه و تهديد و تحديد قرار بگيريم و در همين اثنا در آخرين نفس‌هايمان هم كمك كنيم كه اصلاح‌طلبان به مجلس بروند و منتظر بمانيم كه آنها به داد ما برسند و اين را از خود آنها آموخته بوديم و دوباره "آدم‌ةاي خوبي" شده بوديم كه ترجيح مي‌داديم از آنها بشنويم كه درست چيست و غلط كدام است و خلاصه آقايان به مجلس رفتند و حالا كه همه چيز به خوبي پيش مي‌رفت و تز آرامش فعال هم جواب داده بود و حضرات در طول چهار سال در مجلس تهديد كردند كه مي‌روند سراغ همه‌پرسي و استعفا مي‌دهند و پس از اينكه چهار سال تمام شد، يك دفعه يادشان آمد كه حق اين مردم است كه دوباره به آنها راي بدهند و اگر اين حق از مردم ستانده شود، آنها چگونه دوباره چهار سال باشند و تهديد كنند و امتياز بگيرند و تزهاي ""ارامش" جديد بدهند و اين بار خودشان هم افتادند به اينكه تز آرامش فعال جواب نداد و حتي در اين روزها هم به ابروي مبارك نياوردند كه با همين تز اين‌همه چوان را به زندان و بازداشتگاه و دادگاه كشانده‌اند و اگر قرار است به ظاهر هم كاري كنند بيايند و دستكم از آنها نامي ببرند و البته طبيعي بود كه آنها چنين نكنند كه اينها همان كساني هستند كه حدود 1 ميليون جوان اين مملكت را جلوي گلوله فرستادند و همه چيز را به اين بهانه كه "هر چيز را بايد در ظرف زماني خودش سنجيد" به بازي گرفتند و هيچ جوابي هم به كسي ندادند و بعد دوباره همين حرف هم يادشان رفت و شروع كردند به سرزنش دانشجويان كه چرا مثل بيست سال پيش ما فكر نمي‌كنند و حالا كه چنين است، طبعا وظيفه شرعي ما اين است كه هيچ حمايتي از اين اراذل نكنيم و حالا كه حكومت را هم از دست داده‌ايم مبادا دست از پا خطا كنيم كه اولا احتمال بازگشت به قدرت در آينده را از دست بدهيم و ثانيا در همين روزها هم خداي ناكرده براي دو-سه روزي سر از زندان در بياوريم و آنوقت زن و بچه‌مان شب‌ها آرام نمي‌خوابند و  چه كسي راضي است كه زن و بچه ما شب‌ها كابوس نبود ما را داشته باشند و البته كه ما هم راضي به اين امر نبوديم و دوباره نشستيم و نگاه كرديم و دوباره به ما گفتند كه خطر مصباح است و بياييد به هاشمي راي بدهيد و از خطر مصباح جلوگيري كنيد و ما هم دوباره رفتيم و حرف گوش كرديم و خلاصه هي نشستيم و تجربه كرديم و هي تجربه كرديم و هي تجربه كرديم و 68 را به 86 رسانديم.

تمام اين حرف‌ها از دل دو عدد بيرون آمد. بدون اينكه حتي بنشينم و چيزي در ذهن داشته باشم. ياد فرويد افتادم كه چقدر داد زد و گفت كه هر نشانه‌اي چقدر در ناخودآگاه ما مي‌تواند معنا داشته باشد و چه بار سنكيني را بر آن تحميل كند. ما البته باور نكرديم. آري، ما ترجيح مي‌دهيم "تجربه"‌ كنيم و حرف‌هاي بزرگ‌ترها را گوش كنيم. بيچاره فرويد..