1) يكي از دوستانم از حضور مريلا زارعي در برنامه‌ي شب شيشه‌اي مي‌گفت. نكته‌ي جالب اين گفتگو آن بود كه هنگامي كه مجري برنامه پس از نيش‌زدن‌هاي بسيار به زارعي، از او خواست تا نظر خود را درباره‌ي برنامه بگويد، او گفت "برنامه‌، بر خلاف نامش، اصلا شيشه‌اي نيست" (نقل به مضمون) و وقتي مجري شاهدي براي اين ادعا خواست، او از برنامه‌ي گفتگو با سردار رادان، فرماندهي انتظامي تهران،  گفت. ظاهرا مجري نيز پذيرفت كه چندان شيشه‌اي نبوده است و تنها به بيان اين جمله اكتفا كرد كه "من تا جايي كه ممكن بود، شيشه‌اي بودم".

2) ادوارد سعيد، متفكر بزرگي بود كه دغدغه‌هاي روشنفكرانه‌ي او همواره ذهن مرا، و احتمالا خيلي‌هاي ديگر را به خود مشغول مي‌كند. مهم‌ترين ويژگي‌اي كه سعيد براي يك روشنفكر مي‌شمارد، "حقيقت‌گويي به قدرت" (speaking truth to power) است. ظاهرا در آمريكايي كه سعيد در آن مي‌زيست،‌ حقيقت‌گويي به قدرت چندان سخت نبوده است، ‌ولي امثال ما در كشورهايي كه هر حقيقت‌گويي مي‌تواند هستي‌مان را بستاند، بهانه‌هاي خوبي براي روشنفكرِ سعيدي نبودن داريم. مريلا زارعي، چقدر ساده و چقدر روشن روشنفكر بود. او چه راحت به قدرت "حقيقت" را گفت.

3) سعيد، البته در كتاب "نقش روشنفكر" خود، بيش از هر چيز به موقعيت روشنفكر در برابر قدرت حكومتي متوجه بوده است. اما او به عنوان يك انديشمند فوكويي خوب مي‌داند كه قدرت تنها در اعمال حكومتي نيست و در واقع قدرت امري پراكنده در سطح جامعه است. روابط همه‌ي ما در جامعه بر مبناي روابط قدرت چيده مي‌شود و اين قدرت با عجين شدن با دانش، همواره خود را بازتوليد مي‌كند.

4) قدرت حكومتي با قدرت‌هاي پراكنده در درون جامعه البته تفاوت‌هايي نيز دارد. گذشته از مكانيزم‌هاي متفاوت اعمال قدرت، من فكر مي‌كنم مي‌توان تفاوت ديگري را نيز در كيفيت اعمال قدرت ديد و همين اختلاف نقطه‌ي اميدي براي بازتعريف رابطه باشد.

5) در گفتگويي كه چند روز پيش با برادرم داشتم، او به نكته‌ي جالبي اشاره كرد. او به من گفت كه با آنكه اهل گفتگو هستم، اما اهل "شنيدن" نيستم. البته من در آنجا تلاش كردم تا اين مسئله را توجيه كنم. ولي واقعيت اين بود كه او "حقيقت‌گويي" كرده بود، به مني كه به نظر مي‌رسد از موضع دانش، در موضع قدرت در برابر او هستم. لازم است توضيح دهم كه حقيقت‌، هرگز لزوما بار ارزشي "صحت و صدق" را در بر ندارد. حقيقت در اينجا تنها "آنچه بايد" است و حقيقت‌گويي به قدرت يعني آنچه بايد را به قدرت گفتن..

6) همه‌ي ما در زندگي عادي خود همزمان هم قدرت‌منديم و هم محكوم به قدرت ديگري. مردي كه در محل كار خود محكوم به قدرت رييس است، در خانه قدرت‌مند است و اين همسر اوست كه محكوم به قدرت اوست. روابط قدرت در جامعه روابط بسياري ظريفي است كه فوكو آن را به بسيط‌ترين شكلي تبيين نموده است و من قصد تكرار آن در اينجا را ندارم. تنها مي‌خواهم از اين پيچيدگي يك نتيجه‌گيري كنم. اينكه براي تغيير اين روابط قدرت، بايد از خود شروع نمود. مي‌خواهم ترمي را به بحث سعيد اضافه كنم: "حقيقت‌شنوي در مقام قدرت" و حتي "حقيقت‌جويي در مقام قدرت"، اولين لازمه‌ي اين تلاش است. برادر من، در بدبينانه‌ترين نگاهي كه بتوان داشت، دستكم در اين امر "حقيقت‌گو" بود كه من جوياي "حقيقت" در روابطي كه قدرت را در آن داشته‌ام نبوده‌ام. ما معمولا در چالش‌ها و درگيري‌ها است كه حقيقت‌ها را از ديگران مي‌شنويم و البته همين عامل اصلي آن است كه به آن نمي‌انديشيم، تنها به فكر "رد" آن هستيم. قطعا اگر گفتگوي من و برادرم نيز در يك بستري چالشي شكل مي‌گرفت، من اين "حقيقت" را ناشنيده رها مي‌نمودم.

7) يك محكوم به قدرت، عموما از بيان حقيقت به قدرت در هراس است. هيچ تضميني وجود ندارد كه قدرت‌مند، در حقيقت‌شنوي خود مصر باشد، چه رسد به حقيقت‌جويي.

8) چه بايد كرد؟

9) رابطه‌هايي كه اساس قدرت در آن پاينده باشد، هرگز نمي‌تواند حقيقت را در بر بگيرد. تنها يك راه براي رهايي از اين بن‌بست وجود دارد: كنار گذاشتن قدرت در روابط و ايجاد رابطه‌اي برابر، و يا دستكم تلاش براي چرخش قدرت در رابطه، اين امر ابتدائا بايد از شخص صاحب قدرت در رابطه آغاز شود. بهترين محمل براي اين تمرين نيز، محيط خانواده (به خصوص) و روابط دوستانه است، چرا كه در آن‌ها به حسن‌نيت طرف مقابل، چه در مقام قدرت و چه محكوم به آن، مي‌توان اعتماد كرد.

10) چرخش قدرت در رابطه و حتي تلاش براي حذف آن در رابطه، تنها در يك ظرف خود را مي‌تواند نشان دهد: در "دوستي". تنها در دوستي و دوست‌داشتن است كه مي‌توان به ديگري اعتماد كرد و او را نيز چون خود به دنبال حذف روابط قدرت در نظر گرفت. اين دوستي اساسا خود را در خانواده نشان مي‌دهد و لزومي در بيگانه‌بودن پيشيني‌ِ دوستان نيست.

11) اينجا البته جاي تحليل تئوريك نيست و من نيز در آن مقام نيستم. حاصل كلام تنها اين پيشنهاد است كه در تلاش براي از بين بردن روابط قدرت حاكم در روابطمان پيش‌قدم شويم، پيش از آنكه روزي با اين حقايق چنان روبرو شويم كه ديگر نه زمان و نه حوصله‌اي براي شنيدن آنها و تعمق در آنها وجود دارد. برابري در قدرت، تنها در يك فضا يافتني است، فضايي كه حامل "زيست‌جهان" باشد، جايي كه حقيقت‌شنوي و حقيقت‌جويي ممكن باشد، جايي كه در آن ديگر در دنياي قدرت‌مند و يا محكوم به قدرت زيست نمي‌كنيم؛ در "دوستي" به عنوان دنياي سوم...