بعدازظهر كه خسته و كوفته به خانه برگشتم تنها كاري كه مي‌توانستم بكنم، خوابيدن بود. خوابيدم و چه خواب عجيبي. چه روياها كه در اين خواب نبود، خواب دوستان خوب دوران شيراز را ديدم، بچه‌هايي كه 4-5 سال با هم زندگي كرديم و چقدر در خستگي‌ها روحيه‌بخش است اگر ببيني كه دوستان خوب، دستكم در رويا، هنوز با تو هستند. خواب زمين چمن پر از چاله و چوله‌ي چند سال پيش استاديوم آزادي را ديدم، روزي كه پرسپوليس در آن به ملوان انزلي باخت و من چقدر حرص خوردم، خواب خاطرات... آنچه ما با آن ساخته شديم و چه زيبا بود اگر تمام آنها يك بار ديگر تكرار مي‌شد، در روزهايي كه به آنها به سختي نيازمنديم، اما نه، كاش تمام اين خاطرات تكرار نشود وقتي مي‌خوانم دوست تمام اين سال‌ها دوباره در مخمصه افتاده است و نكند خاطرات شش سال پيش تكرار شود، نه كاش ديگر از اين خاطرات نداشته باشيم كه در روزهايي به سر مي‌بريم كه تعدد همين خاطرات توانمان را از ما گرفته است. تمام امروز فكر مي‌كردم كه شب بنشينم و درباره‌ي بچه‌هاي پلي‌تكنيك بنويسم، براي مظلوم‌ترين‌هاي امروز اين ديار، اما دريغ كه هنگامي كه تيشه بر دل خودت مي‌نشيند، همسايه را چه دور مي‌بيني..

برادرم! مي‌دانم و مي‌داني كه كاري از ما برنمي‌آيد وقتي قرار است به سيم آخر بزنند،‌ مرا ببخش، تنها مي‌توانم دعا كنم و نااميدانه به انتظار يك معجزه بنشينم و البته دوباره در خلوت خود از دوستي بنويسم، از عشق و از اينكه از تكرار تجربه‌ي نفرت بريده‌ام، خسته‌ام، كاش كسي دلي براي ما مي‌سوزاند، كاش از نو خاطره‌ها را مي‌نوشتيم و نه اين بار چون گذشته، كاش.. كسي در سرم مي‌خواند:

          به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا، سرايم....