تو که یادت هست
حتي نميدانم اين روزها قدم زدن
در من چه حادثهاي ميشود
كه با شروع هر بارهي نياز تو
از من ميگريزد
و مثل يك كرم نمور
تمام وجودم را با خودش ميبرد.
نه، حتي وقتي فكر ميكنم
ميبينم ديگر كسي نيست
خاطراتم را مرور كند و
به ياد داشته باشد
آن روزهايي را كه من و تو
وقتي تنها ميشديم
تو بودي
و
من مثل كسي كه در خيابان
اداي راه رفتن يك كرم شبتاب را درميآورد،
مينشستم و ميديدم كه تو نرفتي
حتي بدون يك خاطره از من..
*
راستي! بيا دوباره يك شب
با هم قصه بخوانيم
و دل به دريا بزنيم
مثل همهي آدمهايي كه هنوز خوشبختند
و هنوز براي فكر كردن به اينكه
ديگر زماني نمانده، وقت دارند،
مثل آدمهايي كه آن شب
در خيابان قدم ميزدند
و اصلا يادشان نبود
كه چراغ خاطرات شبانهاي كه با خود ميبرند
تمام هستي من
و تمام تلاش من
براي تقليد اداهاي يك كرم شبتاب بود
كه همانشب در خيابان آن را جا گذاشتيم....
ميدانم، چشمانم خيلي ضعيف شده
همهاش حاصل پيري است
پس از هزار بار معاشقه با كساني كه نميشناختم
و پس از قدم زدنهاي طولاني
در خيابانهاي همين شهر لاكردار
همين خاطرهاي كه بدون باران
حتي بدون آنكه كسي خبر داشته باشد،
زير آن قدم ميزنيم،
آري، نتيجهي شبنشينيهايي است
كه در آن قصه را مينوشتيم...
*
ديروز خسته بودم
ياد قدمزدنهاي تو افتادم
ياد يك پل عابر
با هم دويدنها
دوست من، تو راست ميگفتي؛
همهچيز از آن روزي تمام شد
كه من روي پلهها لغزيدم...