سلام مصطفي جان، اول از دغدغه‌ات متشكرم. نميتونم مدعي بشم كه بيمار رواني نيستم،‌ ولي آنچه خودم حس مي‌كنم،‌ اتفاقا خيلي قشنگه. خوشحال ميشم اگه نترسي و البته در نقطه‌ي مقابل من نباشي (چون من از وضعم واقعا راضي‌ام). نميدونم چرا فكر مي‌كني اين نوشته بيماري‌زا است،‌ ولي با كمال احترام بايد بگم  من حق نوشتنش رو براي خودم محفوظ ميدونم. مخاطب خاص رو هم نفهميدم، چون خودت هم ميدوني كه مخاطب محدود و مشخصي دارم. قضيه گور باباي صادق هدايت رو كاملا يادمه، ولي اينكه چه داستاني از دسس‌پدس بود رو نه. به هر حال من واقعا صادق هدايت رو هم دوست دارم، فقط يه "گور باباش" گفتن رو حمل بر جدايي از او نكن. در ضمن در اينكه با ذهن پر راه مي‌رم، زدي تو خال،‌ ولي اتفاقا اينها نتيجه‌ي تلاش براي تخليه ذهنه،‌ تو روان‌شناسي به اين ميگن كاتارسيس (پالايش).

البته راه تاويل رو بر تو نمي‌بندم. اما من هم حق دارم تاويل خودم رو داشته باشم،‌ مگه نه؟ فقط همين رو بگم كه در طي نوشتن اين شعر مطلقا هيچ دختري در خودآگاهم نبود (البته منكر اين نميشم كه شايد تو ناخودآگاه بود،‌ اما مي‌توانم خيلي راحت بگم نميدونم و طبعا چون تو هم روان‌شناس نيستي، حرفت رو حجت ندونم). با كس ديگري حرف مي زدم كه اون رو خوب مي‌شناختم و تمام لحظاتي رو كه ازش اسم بردم به وضوح مي‌تونستم تو خاطرم ببينم. اما كاملا به اين حرفت ايمان دارم كه "شايد اون منظوريو كه نداشتي اصليترين منظورت باشه".

آنچه تو ازش به "شب" نام بردي،‌ از نظر من "زندگيه"، با رفت و آمد شب و روز. گاهي وقتا شبه گاهي هم روز. اما چه ميدونيم؟ شايد تو راست بگي،‌ شايد من،‌ شايد هر دو و شايد هيچكدوم. اندكي صبر كن، شايد با يك ديدار راحتتر حرف بزنيم و ابهامات هم برطرف شه. فقط يه كم صبر كن.

*******

در ضمن اگه كس ديگري هم نظري داره، بگه،‌ بهش توجه خواهد شد، هر چند ميدونيد كه من اساسا آدم دموكراتي نيستم و به خصوص اصلا اعتقاد ندارم كه جمع لزوما درست ميگه، اما ميشه با هم فكر كرد...